عصیان
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 28 مهر‌ماه سال 1386
خودت برو بخون ببین چیه!!!

خیلی خستم خیلی می دونی؟ می دونم,  می دونم همچی رو شاید نه بر عکس من نمی دونم,  نمی دونم از کجا بدونم من که توی کسی نیستم من تو خودمم نیستم چه برسه به بقیه! حالت تهوع دارم دلم می خواد بخورم یه عالمه و تا صبح لبخند بزنم لبخند های احمقانه بی دلیل بی دلیل بعدشم یه قلیون چاق با یه پاکت سیگار دلم می خواد بکشم بکشم بکشم یه پاکت کمه دوتا اون قد که بی حال شم اونقد که راحت شم. شایدم نه,  میخوام یه تیغ داشتم از همون ایی که قبل از اینکه  ژیلت لعنتی بیاد زیاد بود الان که اومده افتادم تو درد سر باید  بشکونمشون تا تیغشو ازون تو در بیارم, دوتا تیغ نازک ازش استخراج می کنمو !!می گیرم تو دستم تا دوباره اون احساس لذیذ بیاد سراغم می کشمش روی انگشتام, می دونی اولین انگشتی که شروع به بریدنش می کنم چیه؟ انگشت اشاره دست چپمه بعدش یه خط دیگه هم کنار اون خطه قرمز قبلی می کشم با دوتا انگشت دست چپم لای زخمام رو باز می کنم تا خون راحتر از اون رگای کثافتیم بیاد بیرون , بیاد و راحت بلغزه, دلم می خواد کل دستم پر شه از خون اما نمی شه یا اون که حداقل بتونم با اون خونی که از زخمه می یاد بیرون یه نقاشی بکشم اما لامصب هیچ وقت کافی نمی شه و مجبورم که دوباره یه جای دیگه دسته چپم رو ببرم, انگشت شصتم دومین انتخابمه همیشه شصتمو عمیق تر می برم چون من تشنه شیره شم اون شیره قرمز خو شمزه که مو قعی که میاد بیرون دلم آروم می شه احساس می کنم یه تیکه از کثافتای بدنم داره خارج می شه! اونقدی دستامو می برم که بالاخره به نظرم برسه به اندازه کافی خون خوردمو نقاشییم کشیدمو شیطونیامو کردم بعدش می ذارم کم کم خونش بسته شه و تبدیل به زخمی بشه که هیچ وقت جاش رو دستم نمونده! بسه بسه بسه بسه حالم بده بده بد تمام لحظات زندگی پر از کثافت دل می بندم به امیدی اما چه سریع امیدام نا امید می شه چه سریع همه منو می فروشندچقدر قیمتم پایینه چرا اینقد پایین!! یکی ازون مواقع نادره که دلم می خواد گریه کنم ازون مواقعی که همیشه ازش ترسیدم چون من فکر می کنم اونقد بزرگ شدم که دیگه نباید کسی اشکامو ببینه البته از بچگی فکر می کردم که اینقد بزرگ شدم, دلم می خواد 0000 نه دروغ گفتم دلم هیچی نمی خواد اینقدر خواسته و نشده که دیگه حتی فکر کردن بهشم باعث می شه به این نتیجه برسم که احمقم! یکی جوابه سوالمو بده تو رو خدا تورو به مقدساتتون به جونه همه اونایی که دوستشون دارین یکی به من بگه چرا من  همیشه محکومم به اینکه باینکه دوستشون دارم تنها بمونم چرا موقعی که من یکی رو می خوام اون نیست وقتی من اونو نمی خوام طرف تازه گوره مرگش پیداش می شه؟! نمی خوامتون نمی خوامتون, دلم می خواد باهم همدیگه رو دوست داشته باشیم نه پسو پیش! به خدا من بعده اینکه بدی می بینم بدی می کنم اما بقیه نه,  من کاریشون نکردم که بدی می کنن به من بگین بقیه سادیسم دارن یا من خیلی بدبختم؟!   (نا مرده هر کی این نوشته رو بخونه و جواب سوالامو نده!)


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 4935


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها